ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

پنجمین مروارید

تقریبا از اول ماه رمضان خوب غذا نمیخوردی، روز سه شنبه سوم مرداد دیگه به اوج کج خلقیهات رسیدی، هیچی نمیخوردی و این منو خیلی عصبی کرده بود، غافل از اینکه این ناراحتیها نوید دهنده ی یه مروارید کوچولوی دیگه ست که میخواد مهمون صدف دهن خوشگلت بشه... عزیز دلم، الان 5 دندونه شدی، مبارکه گلم، ترتیب دندون در آوردنات خیلی بامزست: دندون اول و دوم: هم زمان،  بالا جلو سمت چپ و بغلی همون دندون سمت چپ،25 خردادماه دندون سوم:  پایین جلو سمت چپ،اوایل تیرماه دندون چهارم:  بالا جلو سمت راست،16تیرماه و دندون پنجم: پایین جلو سمت راست،3 مردادماه دیگه حسابی کباب خور شدی مامان... ...
6 مرداد 1391

آقای هندونه

هدیه ی خاله مریم... مرسی خاله ابوالفضل و نائیریکا جون در حال بازی چه کیفی می کنی وقتی لباسشویی روشنه و ابوالفضل در حال بازی ...
5 مرداد 1391

کلمات

بلدی بگی: دد، ماما، بابا،آب(با لهجه)، کیز(یعنی جیز)،هاها(یعنی قارقار)، هوم(وقتی غذا بهت می چسبه)، اه( وقتی به چیز بدی دست میزنی)، آه، نه، تی ت( وقتی تو هیجانی)... ...
5 مرداد 1391

بهترین روز دنیای مامان

دو هفته ی آخر بارداریمو رفتم خونه ی مامان جون، درست از نیمه شعبان به بعد، مامان جون ترس از نگهداری  اولین نوه شو داشت، اینکه خیلی سال از آخرین بچه یعنی خاله مریم می گذشت و خودشو ناتوان می دید، خصوصا اینکه مادرجون خدابیامرزم موقع بچه دار شدن مامان جون خیلی کمکش میکرد... از طرفه دیگه گرمای هوا و ماه مبارک رمضان که پیش رو بود... و عزیز دل مامان رمضانی شد،پنجم این ماه عزیز و برای اومدن انتخاب کرد... بنده خدا مامان جون با زبون روزه چقدر مشتاقانه و ناباورانه تو بیمارستان به دادم رسید و دو هفته ی بعد از دنیا اومدنت نمی دونی چقدر برامون زحمت کشید، روز نهم تولدت بود که متوجه تنفس غیرطبیعیت که ناشی از تب بود شد و بردیمت دکتر که خدا رو شکر&...
5 مرداد 1391

تولد زنبور کوچولو

سلام سلام سلام 28 تیرماه مصادف با سومین سالگرد ازدواج مامان و بابا تولد پسری و گرفتیم... چون 15 مرداد تو ماه مبارک رمضانه تصمیم گرفتیم که جشن تولدت و زودتر بگیریم و چه روزی بهتر روز عروسیه مامان و بابا... کارت دعوت پسری که اینجا قبل از اصلاح تاریخه... شب قبلش دایی هادی و خاله مریم اومدن به کمک مامانی... خاله مریم زحمت کشید و موند... و این هم پشت صحنه ای از فعالیت... شما هم که حسابی لذت می بردی... شب قبل از جشن با خاله مریم تا دیر وقت مشغول درست کردن سالاد الویه ها شدیم...     این هم از تزیینات خونه با کمک خاله ها و دایی هادی... ...
30 تير 1391

ایمان جون

امروز میلی که از دوست دوران دبستانم به دستم رسیده بود و چک کردم و پسر گلشو برای اولین بار دیدم... امیدوارم که از نزدیک ببینمش و بغلش کنم... کی بشه که دوستای خوبی برای هم باشین ؟؟؟خدا حفظت کنه خاله... ...
30 تير 1391

اولین ها

٢٣تیرماه، جمعه، رفتیم دربند، و این اولین دربند پسری بود... اولین باری که  پسری مثل مامانش از مجسمه ی بزرگ ترسید و به بابا چسبید(من از مجسمه ی میدون حر می ترسیدیم و می ترسم) اینم اولین کشف ارثی ... و اینجا سرخوش رو دوش بابایی.. اولین ملاقات با یک الاغ محترم... و این هم تعجب بعد از ملاقات... اولین جلوس بر روی یک تخت چوبی... اولین توجه به رودخانه ی روان... و اولین چهاردست و پا رفتنها بر روی تخت چوبی... و این هم اولین بلال خوردن پسری اونم با چه اشتهایی... بعد از دربند رفتیم هایپراستار، و شما ...
27 تير 1391

یازده ماهه ی مامان

سلام سلام نازگلی ، با تاخیر یازده ماهگیه عزیزم مبارک... مجبورم تند تند تایپ کنم که نیای سیستمو خاموش کنی، می خوام از این روزات برات بنویسم...  3/17 اولین باری که انگشت در بینی کردی، و اولین باری که خودتو سیلی زدی... 4/6 اولین باری که به تنهایی رفتی رو تخت مامان جون و از اون روز به بعد دیگه کار مامان ندا در اومد یا رو مبلی یا رو تختی، ذوقم میکنی و مجبورم به آرومی بیام بغلت کنم قبل از اینکه خودتو از اون بالا پرت کنی پایین... 4/15 مامان جون که بهت میگه بوق بوق بینی شو می گیری و بوق می زنی... 4/16 اولین باری که متوجه آب گفتنهات شدم، تا تشنه می شی آب می گی... دست دادن و یاد گرفتی... آهنگ در ...
17 تير 1391

میلاد نور

همیشه بدون ابوالفضل با خاله ها مراسم نیمه شعبان و تو محله ی پدری، مهدیه ی کرج سپری می کردیم، امسال عزیز دلم هم با ما بود... ... محو تماشای آتیش بازی ...
15 تير 1391